وقتی شاهد، متهم است

وقتی شاهد، متهم است

ضرب‌المثل قدیمی می‌گوید: از روباه پرسیدند شاهدت کیست؟ گفت دمم.

اکنون دقیقاً در همین نقطه ایستاده‌ایم؛ جایی که تشکیلات رجوی، دم خودش را به‌ عنوان شاهد به دادگاه معرفی می‌کند و انتظار دارد افکار عمومی و دستگاه قضایی جهان آن را «دلیل معتبر» بپندارند.

ماجرا چیست؟

رسانه‌ای به‌نام «اینفوبائه» به نقل از منابع وابسته به شورای موسوم به «ملی مقاومت» مدعی شده است که چهار عضو این شورا پس از سی سال، ناگهان به یاد آورده‌اند که «اطلاعات دست اول» درباره انفجار آمیا در سال ۱۹۹۴ داشته‌اند و اکنون هم‌زمان شاهد و کارشناس پرونده‌اند!

سؤال بدیهی این است:

• این چهار نفر سه دهه کجا بوده‌اند؟

• چرا درست در مقطعی که تشکیلات رجوی به بن‌بست کامل سیاسی، تشکیلاتی و ریزش نیروی انسانی رسیده، «خواب‌نما» شده‌اند؟

• چگونه کسانی که از دهه شصت مدعی «قطع کامل رابطه با حاکمیت ایران» بوده‌اند، ادعا می‌کنند به جلسات فوق‌محرمانه عالی‌ترین مقامات دسترسی مستقیم داشته‌اند؟

شاهد یا بازیگر سناریو؟

ادعای «شهادت کارشناسانه» این افراد، نه‌ تنها فاقد وجاهت حقوقی است، بلکه از منظر منطقی نیز مضحک است.

کسی که خود سابقه فعالیت مسلحانه، ترور، بمب‌گذاری و همکاری با دشمن خارجی دارد، چگونه می‌تواند هم شاهد بی‌طرف و هم کارشناس مستقل باشد؟

اگر این منطق پذیرفته شود، فردا هر گروه تروریستی می‌تواند اعضای خودش را به‌عنوان “کارشناس حقیقت” معرفی کند و تاریخ را از نو بنویسد.

هدف واقعی چیست؟

این نمایش نه ربطی به عدالت دارد و نه دغدغه قربانیان آمیا.

ماجرا در بستر تحولات اخیر قابل فهم است:

• شرط‌بندی رجوی‌ها روی سقوط سریع نظام پس از تنش‌های منطقه‌ای شکست خورد.

• آتش‌بس تحمیلی پس از ناکامی‌های میدانی، تمام رؤیاهای «نخود نخود هر که رود خانه خود» را نقش بر آب کرد.

• اعتراضات، فرار نیروها و قرنطینه‌سازی در اردوگاه مانز، تشکیلات را از درون متلاشی کرده است.

• مریم قجر برای بازسازی اعتبار از دست‌رفته نزد اربابان غربی، ناچار به تولید «پرونده‌های مصرفی» شده است.

پرونده آمیا، با توجه به دولت فعلی آرژانتین و نزدیکی‌اش به نتانیاهو، بهترین بستر برای پول‌پاشی، لابی‌گری و خودفروشی سیاسی تشخیص داده شد.

شورای ملی مقاومت؛ دمِ رجوی

شورایی که نام «ملی» را یدک می‌کشد، امروز نه ملی است، نه شورا و نه مقاومت.

ترکیب آن یا:

• مرده‌اند،

• جدا شده‌اند،

• یا به افراد سالخورده‌ای با عصا و ویلچر محدود شده‌اند که هر از گاهی برای مصرف رسانه‌ای از انبار بیرون آورده می‌شوند.

این شورا چیزی جز امتداد بیولوژیک رجوی نیست؛ همان دم روباهی که به‌عنوان شاهد معرفی می‌شود.

واقعیت تلخ

آنچه امروز به‌نام «شهادت تاریخی» عرضه می‌شود، در واقع تف سربالایی است.

دروغ‌های نجومی، نه‌تنها پرونده‌ای را تقویت نمی‌کند، بلکه ماهیت بنگاه خبرچینی و جاسوسی باقی‌مانده از تشکیلات رجوی را بیش از پیش عیان می‌سازد.

تشکیلاتی که از بدو تولد، حیاتش در «شکاف» بوده است:

• شکاف میان مردم و قدرت،

• شکاف میان حقیقت و دروغ،

• شکاف میان وطن و خیانت.

و امروز که شکاف‌ها بسته می‌شوند، خودِ تشکیلات در حال فروپاشی است.

جمع‌بندی

دخیل بستن به «شهادت‌های دیرهنگام»، «کارشناسان گمنام» و «هویت‌های سکرت» نه عدالت می‌آورد و نه حقیقت.

تنها چیزی که عیان می‌شود این است که اربابان خارجی نیز فهمیده‌اند روی اسب بازنده شرط بسته‌اند.

و تاریخ، مثل همیشه، با روباه مهربان نیست.

عیسی آزاده

توجیه بی‌شرمی؛ نمایش سقوط انسانیت توسط مهدی ابریشمچی

توجیه بی‌شرمی؛ نمایش سقوط انسانیت توسط مهدی ابریشمچی

در قرارگاه بدیع‌زادگان، جایی که روزگاری قرار بود محل «مبارزه» باشد به محلی تبدیل شده بود که بوی فساد و تباهی از آن بلند می‌شد،

مهدی ابریشمچی به دستور رجوی خائن، نشستی با لایه برادران M.O برگزار کرد؛ نشستی که بیشتر شبیه اتاق بازجویی برای شکستن روح و شرافت انسان بود.

ابریشمچی در همان آغاز با وقاحتی بی‌مانند از افراد خواست اگر درباره همسرانی که مجبور به طلاق‌شان کرده‌اند، اندکی احساس، خاطره یا تناقض دارند، آن را بیان کنند؛ گویی که احساس، گناه است.
تعدادی گفتند: «هرچه تلاش می‌کنیم زنان‌مان را فراموش کنیم نمی‌توانیم. حتی اگر آنها را هم فراموش کنیم، خاطرات‌شان با ما چه می‌کند؟»

اما پاسخ ابریشمچی
پاسخی نبود؛ سیلی بود بر صورت انسانیت.

او با لمپنیسمی که فقط در فرهنگ رجوی رشد می‌کند، با خونسردی گفت:
«
برادران، فقط یک راه دارید. همان راهی که من رفتم. باید در ذهن و در عین‌تان تا عمق استخوان قبول کنید که همسران‌تان دیگر مال شما نیستند؛ آنها اکنون همسران مسعود هستند. باید تصور کنید که همین الان، همین لحظه، در یک تختخواب با برادر مسعود هستند

این جمله مثل پتک روی سر حاضران فرود آمد.
چشم‌ها گرد شد، خون در چهره‌ها پرید، صدای نفس‌ها سنگین شد.
بعضی‌ها زیرلب غر زدند، بعضی‌ها سرشان را پایین انداختند تا اشک‌شان دیده نشود.
در سالن بیش از دویست نفر نشسته بودند، اما هوا بوی خفگی و تحقیر می‌داد.

این حرف، فقط یک «مرحله جدید از بیشرفی» نبود؛
اعلام رسمی سقوط اخلاقی یک تشکیلات بود.

همه بعد از نشست کلافه، داغان و بی‌روح از سالن بیرون آمدند.
هیچ‌کس باور نمی‌کرد انسانی بتواند تا این حد از وجدان تهی شود.
حتی مریم، که خود سال‌ها ابزار سرکوب بوده، جرات ورود به چنین لجن‌زارهایی را ندارد.
اما رجوی
رجوی دقیقاً همین را می‌خواست.
این حرف‌ها مقدمه‌ای بود برای «رقص رهایی»؛ کلید تجاوز سیستماتیک به زنان و دختران؛
پروژه‌ای برای له‌کردن آخرین ذره غیرت و انسانیت مردان تا هیچ مقاومتی باقی نماند.

و حالا سؤال‌ها:

آیا رجوی مسلمان است؟
مسلمان؟
کسی که حریم خانواده را، عشق را، شرافت را، با دستور سازمانی نابود می‌کند، با کدام دین، با کدام انسانیت سنجیده می‌شود؟

آیا در رجوی حتی ذره‌ای انسانیت باقی مانده؟
آیا چنین فردی که به نام «آرمان» از انسان‌ها عروسک می‌سازد، می‌تواند بویی از انسانیت برده باشد؟

آیا کسی با چنین تفکر و مناسبات لجنی، از انجام هیچ رذالتی پرهیز می‌کند؟
برای او خیانت، وطن‌فروشی و جاسوسی نه ننگ، که عبادت است.
برای او شکستن روح انسان‌ها نه جنایت، که وظیفه انقلابی است.

این است ماهیت رجوی.
این است تشکیلاتی که سال‌ها با نام «آزادی» نسل‌ها را سلاخی کرد.

آزاده

سوء‌استفاده ابزاری مریم قجر عضدانلو از نام و پیام حضرت مسیح (ع)

سوء‌استفاده ابزاری مریم قجر عضدانلو از نام و پیام حضرت مسیح (ع)

در روزهای پایانی سال میلادی ۲۰۲۵، هم‌زمان با سالروز ولادت حضرت عیسی مسیح (ع) و آیین کریسمس، بار دیگر شاهد صحنه‌ای تکراری و ریاکارانه هستیم: نمایش مذهبیِ زنی که در کارنامه‌اش، نه صلح دیده می‌شود و نه شفقت، نه ایمان و نه آزادی.

مریم قجر عضدانلو، چهره‌ای که به روایت صدهها شاهد و جداشده از مناسبات درونی تشکیلات رجوی، سال‌ها در رأس یک ساختار سرکوبگر و فرقه‌محور قرار داشته، امروز با شمعی در دست و حضوری نمایشی در کلیسا می‌کوشد خود را هم‌ردیف نمادهای صلح، برابری و معنویت معرفی کند. اما این ژست‌ها، نه از ایمان، که از فریب می‌آیند.

چه نسبتی میان این رفتار نمایشی با پیام حضرت مسیح (ع) وجود دارد؟ پیام مسیح، آزادی وجدان، کرامت انسان و عشق به انسان‌هاست؛ در حالی که بر اساس شهادت‌های متعدد از درون تشکیلات رجوی، دین و باور مذهبی اعضا نه یک حق، بلکه ابزاری برای کنترل، سرکوب و یکدست‌سازی اجباری بوده است.

در درون این مناسبات، قانونی نانوشته اما حاکم برقرار بود:
"مجاهد، یعنی پیرو مسعود؛ و خارج از چارچوب رهبر عقیدتی، مجاهدی وجود ندارد."

بر مبنای همین منطق فرقه‌ای، اقلیت‌های مذهبی از مسیحیان و اهل حق گرفته تا اهل سنت.یا تحت فشار شدید قرار می‌گرفتند یا ناچار به تغییر هویت مذهبی اجباری می‌شدند؛ آن‌چه جداشدگان از آن با عنوان «مسلمانِ مدل رجوی» یاد می‌کنند. ایمان، انتخاب نبود؛ دستور بود.

تناقض تلخ ماجرا آنجاست که همین افرادِ تحت اجبار، در ایام خاص مذهبی، به‌طور ابزاری مورد استفاده تبلیغاتی قرار می‌گرفتند:
فرستادن نمایشی به کلیساها، شرکت اجباری در مراسم آشوریان، اجرای برنامه‌های شاد برای دوربین‌ها؛ نه از سر باور، بلکه برای ساختن تصویری دروغین از "تساهل مذهبی"

نام‌هایی در این میان وجود دارند که روایت‌شان، سند این فاجعه انسانی است. از جمله فلیپ یوسفیه؛ فردی که بنا بر شهادت‌ها، تحت تهدید و فشار وادار به تغییر مذهب شد، سپس به‌عنوان نیروی عملیاتی به مأموریت فرستاده شد و نهایتاً در درگیری با نیروهای امنیتی کشته شد. سرنوشتی که پرسش‌های سنگینی را درباره مسئولیت فرمان‌دهندگان این مسیر مرگ‌بار مطرح می‌کند.

این فشارها تنها محدود به مسیحیان نبود. بسیاری از خواهران و برادران اهل سنت نیز، بنا بر همین شهادت‌ها، هدف سیاست یکسان‌سازی عقیدتی قرار گرفتند. نتیجه آن شد که پس از سال ۱۳۷۰، به تعبیر خود رجوی، «غیرمجاهد»ی باقی نماند؛ همه یا حذف شدند یا به نسخه مطلوب رجوی ساخته تبدیل شدند.

با چنین پیشینه‌ای، امروز دیدن مریم قجر عضدانلو در کلیسا، شمع به دست، نه‌تنها باورپذیر نیست، بلکه توهین آشکار به شعور افکار عمومی و به پیام حضرت مسیح (ع) است. این رفتار، نه نشانه احترام به مسیحیت، که ادامه همان سیاست دیرینه: سوء‌استفاده از انسان، ایمان و نمادها برای بقا و تطهیر چهره.

بر اساس آن‌چه طی دهه‌ها در مناسبات تشکیلات رجوی روایت شده، این زوج مریم قجر عضدانلو و مسعود رجوی در برابر اعتراض، ناراضی‌بودن و استقلال فکری اعضا، هیچ‌گاه رحم و شفقتی نشان ندادند. شکنجه‌های روحی و جسمی، حبس، تحقیر، و صدور دستورهای خشونت‌بار، بخشی از این کارنامه تاریک است؛ کارنامه‌ای که شامل همکاری نظامی با رژیم صدام و به‌کارگیری اعضا به‌عنوان ابزار خشونت علیه مردم نیز می‌شود.

کریسمس، جشن تولد پیام‌آور عشق و آزادی است؛ نه صحنه تطهیر ناقضان آن.
و تاریخ، دیر یا زود، این فاصله عمیق میان «ژست‌های نمایشی» و «حقیقتِ زیسته قربانیان» را با صدای بلند بازگو خواهد کرد.

عیسی آزاده

نَشخوارهای رجوی؛ بازتولید ایدئولوژی فرسوده تحت عنوان (آموزش برای نسل جوان )

نَشخوارهای رجوی؛ بازتولید ایدئولوژی فرسوده تحت عنوان (آموزش برای نسل جوان )

. مقدمه

سازمان منافقین موسوم به مجاهدین خلق در دهه‌های اخیر با بحران عمیق مشروعیت، ریزش نیرو و گسست نسلی روبه‌رو بوده است. در این میان، انتشار پیام‌هایی با عنوان «آموزش برای نسل جوان»، منسوب به مسعود رجوی، تلاش تشکیلات برای بازسازی چهره‌ای از رهبر مفقودالاثر خود و احیای گفتمان شکست‌خورده‌اش است. این مقاله نشان می‌دهد که این پیام‌ها نه محتوای آموزشی دارند و نه مخاطب واقعی؛ بلکه بازتولید بی‌هدف ادبیات فرسوده‌ای هستند که نه در میان نسل جوان ایران و نه در میان افکار عمومی خارج‌نشین جایگاهی ندارند.

بر این اساس پس از ناپدید شدن مسعود رجوی بیش از دو دهه است که سازمان موسوم به مجاهدین خلق به انتشار پیام‌هایی منسوب به او ادامه می‌دهد. این پیام‌ها که همواره فاقد هرگونه نوآوری محتوایی‌اند، تحت عنوان «آموزش برای نسل جوان» بازنشر می‌شوند؛ عنوانی که خود نمود آشکاری از بحران مخاطب در این تشکیلات است. مسئله اصلی این پژوهش، تحلیل چرایی و چگونگی استمرار چنین پیام‌هایی در شرایطی است که نه منبع آن روشن است و نه مخاطب واقعی آن وجود دارد.

بازتولید پیام‌های تکراری: نشخوار ایدئولوژی فرسوده

مطالعه محتوای پیام‌های منسوب به رجوی نشان می‌دهد که این متون، تکرار بی‌پایان ادبیات ایدئولوژیکی هستند که در دهه‌های ۵۰ و ۶۰ تولید شده‌اند. عدم ارائه مفهوم تازه، عدم تحلیل واقعیت‌های امروز ایران و جهان، و تداوم جملات کلیشه‌ای نشان می‌دهد که تشکیلات در نبود رهبر واقعی، به «نَسخ‌برداری ایدئولوژیک» روی آورده است. این تکرار بی‌هدف به‌جای آموزش، بیشتر به حفظ ظاهری یک رهبری غایب شباهت دارد. ادعای سازمان مبنی بر خطاب قرار دادن «نسل جوان» با تناقض‌های آشکار روبه‌روست:

- نسل جوان داخل ایران

نسل جوان امروز ایران نه تنها ارتباطی با سازمان مجاهدین خلق ندارد، بلکه تصویری کاملاً منفی از مسعود رجوی در ذهن دارد. او به‌عنوان نماد همکاری با دشمن متجاوز، وطن‌فروشی، ترور و فرقه‌سازی شناخته می‌شود. یافته‌های میدانی و مطالعات افکار عمومی نشان می‌دهد که حتی نام رجوی برای بسیاری از جوانان ناشناخته است و برای معدود کسانی که او را می‌شناسند، مترادف خیانت و خشونت سیاسی است.

-نسل جوان خارج از کشور

در خارج نیز سازمان هیچ پایگاه اجتماعی واقعی ندارد. آنچه رجوی و بازماندگان تشکیلات «نسل جوان» می‌نامند، همان نیروهای اجاره‌ای و سیاهی‌لشکری هستند که با پرداخت پول از کمپ‌های پناهندگی برای تجمعات نمایشی گردآوری می‌شوند؛ نیروهایی فاقد هرگونه ارتباط فکری، اعتقادی یا ایدئولوژیک با این تشکیلات.

-تجربه شکست‌خورده ۱۳۵۸: یک نسل سوخته

رجوی در سال ۱۳۵۸ نیز با ادعای آموزش‌های ایدئولوژیک تحت عنوان «تبیین جهان» جوانان بسیاری را فریب داد. آن نسل، امروز به‌جای کنشگری سیاسی، تبدیل به بازماندگان خسته و بیمار اردوگاه‌ه رجوی شده‌اند؛ نسلی که میانگین سنی آن به بیش از ۶۵ سال رسیده و مرگ‌های پیاپی اعضای آن هر هفته در رسانه‌های این گروه منتشر می‌شود. این پیشینه تاریخی نشان می‌دهد که رجوی هرگز تولیدکننده آموزش نبود، بلکه مصرف‌کننده انرژی و زندگی جوانان بوده است.

. شکست استراتژیک پس از مرصاد

پس از عملیات مرصاد، پایه‌های استراتژی مسلحانه سازمان فروپاشید. همکاری رسمی با ارتش صدام حسین، استفاده از خاک عراق برای حمله به ایران، و فرماندهی عملیات‌های مرزی، مشروعیت ایدئولوژیک سازمان را به‌طور کامل نابود کرد. از آن زمان، سازمان در سطحی نمادین و تشریفاتی به فعالیت ادامه می‌دهد؛ فعالیت‌هایی که بیشتر به «کاسه‌گدایی سیاسی» در اروپا و آمریکا شباهت دارند تا یک استراتژی واقعی.

پیام‌های جدید؛ تکرار توهمات قدیمی

انتشار مکرر پیام‌های منسوب به رجوی، که احتمالاً محصول کمیته تبلیغات این تشکیلات هستند، نه برای آموزش بلکه برای پنهان کردن خلأ رهبری به‌کار می‌روند. این پیام‌ها بیشتر به «تُفی سر بالا» شباهت دارند: هر چه بیشتر بازتولید می‌شوند، ناتوانی فکری و بن‌بست استراتژیک سازمان را پررنگ‌تر می‌کنند.

. نتیجه‌گیری

پدیده «آموزش برای نسل جوان» در سازمان مجاهدین خلق را نمی‌توان یک برنامه آموزشی دانست؛ بلکه باید آن را نوعی استیصال ایدئولوژیک و تلاش برای زنده نگه‌داشتن نمادین رهبری غایب دانست. نه مخاطب واقعی وجود دارد، نه محتوای جدید، و نه چشم‌اندازی برای آینده. سازمانی که زمانی ادعای انقلاب ایدئولوژیک داشت، امروز به بازتولید تکراری‌ترین جملات یک رهبر مفقودالاثر بسنده کرده است؛ نشخوارهایی که نه نسل جوان را فریب می‌دهد و نه می‌تواند مرگ استراتژیک تشکیلات را پنهان کند.

آزاده

ایرانِ قدرتمند در میان ۴۸ کشور جهان؛ افتخاری که دشمن‌سوز شد

ایرانِ قدرتمند در میان ۴۸ کشور جهان؛ افتخاری که دشمن‌سوز شد

ایران بار دیگر ثابت کرد که نامش در میدان رقابت‌های جهانی با اقتدار می‌درخشد. قرار گرفتن فوتبال ایران در جمع ۴۸ کشور برتر دنیا، نشان‌دهنده

جایگاهی است که با تلاش، انسجام و غیرت ملی به دست آمده است. حضور نام ایران در کنار تیم‌هایی چون بلژیک، مصر و نیوزلند، پیام مهمی برای جهان دارد: ملت ایران هرجا اراده کند، می‌ایستد و پیروز می‌شود.

این دستاورد فقط یک موفقیت ورزشی نیست؛ یک پیام سیاسی و اجتماعی است. پیامی برای کسانی که سال‌ها تلاش کردند چهره ایران را مخدوش کنند اما امروز می‌بینند که قدرت واقعی یک ملت چگونه در میدان‌های جهانی انعکاس پیدا می‌کند. ایران نه‌تنها در ورزش، بلکه در هر عرصه‌ای که قدم بگذارد، با هویت و توانمندی خود دیده می‌شود.

این افتخار برای دشمنان ایران، پیام روشنی دارد: هیچ پروژه تخریبی نمی‌تواند جایگاه یک ملت زنده، باهوش و پرتلاش را مخفی کند. فوتبال فقط یک بازی نیست؛ انعکاس روحیه مقاومت، غیرت و همبستگی مردم ایران است.

#ایران_قوی #ایران_سربلند #دشمن_سوز #منافق_سوز #TeamMelli #IranPower #فوتبال_ایران

ملکه ترور؛ وقتی جلاد در نقش مدافع حقوق بشر ظاهر می‌شود

ملکه ترور؛ وقتی جلاد در نقش مدافع حقوق بشر ظاهر می‌شود

مریم قجر عضدانلو، همان کسی که سال‌ها در تشکیلات تروریستی رجوی لقب «حرمسرا‌دار» داشت، امروز با اجاره سالن در پارلمان‌ها و پخش لبخندهای مصنوعی، تظاهر می‌کند که دلش برای حقوق بشر و آزادی می‌تپد.
اما پشت این لبخند یخ‌زده، چهره‌ای پنهان است که هزاران زن و مرد ایرانی را قربانی جاه‌طلبی و عطش قدرت کرده است.

این زن همان کسی است که با ترفند ایدئولوژیک، زنان نگون‌بخت تشکیلات را به عقد مسعود رجوی درمی‌آورد؛ همان کسی که در قرارگاه بدیع‌زادگان جلسات رقص رهایی را راه انداخت تا «بدن زنان» هم در خدمت رهبری قرار بگیرد.
همان کسی که دستور می‌داد رحم زنان نافرمان را خارج کنند؛ و فرشته هدایتی با صدای خودش گفت: «رحم من با دستور مستقیم مریم قجر خارج شد

این زن همان کسی است که در نشست‌ها می‌گفت:

«فرمانده خوب آن کسی است که آن‌قدر از نیروهایش کار بکشد تا شب با صورت روی بالش بیهوش شوند

این نگاه، نگاه یک انسان نیست؛ نگاه کسی است که تشکیلات تروریستی را تنها با له کردن روان و جسم اعضا سرپا نگه می‌دارد.

مریم قجر همان کسی است که با صدای خودش فرمان آتش برای کشتن نظامیان و حتی مردم عادی صادر می‌کرد؛
همان که تیم‌های ترور را به عمق کشور فرستاد؛
همان که در شهرها خمپاره‌های بی‌دقت و کور را روی سر مردم انداخت.
و وقتی اطلاعات عراق مأموریت می‌داد، در جلسات با فرماندهان می‌گفت:

«باید عملیات‌های سفارشی را به هر قیمت انجام داد؛ حتی اگر از ده تیم یکی هم برنگردد

برای او جان انسان، حتی جان اعضای خودش، هیچ ارزشی نداشت.

اما امروز همین زن، با پول‌های بادآورده دشمنان ایران، در سالن‌های لوکس اروپا ژست آزادی‌خواهی می‌گیرد؛
کسانی را با دستمزدهای کلان در اطرافش جمع می‌کند و بلندگو به دست می‌گیرد که «حقوق بشر» مهم است!

اگر حقوق بشر مهم است، چرا در تشکیلات تروریستی شما:

  • مردان حتی حق پوشیدن پیراهن آستین‌کوتاه نداشتند؟
  • زنان اجازه یک روسری متفاوت هم نداشتند؟
  • چرا حجاب اجباری بود؟
  • چرا زنان حق ازدواج و حق مادر شدن نداشتند؟
  • چرا مردان و زنان به طلاق‌های اجباری و «تجرد مطلق» محکوم شده‌اند؟
  • چرا اعضا در عراق و حالا در آلبانی، زیر شدیدترین شکنجه‌های روحی و جسمی له شدند؟

این چه دفاعی از آزادی است وقتی در کوچک‌ترین جامعه بسته‌ای که اداره می‌کردید، هیچ آزادی ابتدایی انسانی وجود نداشت؟

امروز هم دست از سر جوان‌ها برنمی‌دارید.
نوجوانان اروپایی را جمع کرده‌اید تا دوباره همان بلایی را سرشان بیاورید که سر هزاران جوان ایرانی آوردید؛ همان نسلی که با طلاق‌های اجباری و سرکوب هویتی نابود شد.

واقعاً چه‌قدر باید وقیح بود که با چنین کارنامه‌ای، خود را «مدافع حقوق بشر» معرفی کرد؟

مریم قجر و مسعود رجوی، نماد یک تشکیلات تروریستی وطن‌فروش هستند؛
زوجی که نه‌تنها در داخل ایران، بلکه در خارج از کشور نیز ایرانیان از آنها بیزارند.
ایرانیان بارها گفته‌اند:
«
ترور، وطن‌فروشی و جنایت هیچ‌وقت جایگزین آینده ایران نمی‌شود

این حقیقتی است که هیچ سالن اجاره‌ای، هیچ لابی‌گر خارجی و هیچ نمایش سیاسی نمی‌تواند آن را پنهان کند.

آزاده

#افشای_منافقین
#چهره_واقعی_مجاهدین
#نقاب_رجوی
#حقیقت_اشرف
#فریب_قجری
#اشرف_سه_ایستگاه_مرگ

ایستگاه قطار مرگ در اردوگاه مانز رجوی: مرگ‌هایی که نتیجه سرکوب و بی‌رحمی است

ایستگاه قطار مرگ در اردوگاه مانز رجوی: مرگ‌هایی که نتیجه سرکوب و بی‌رحمی است

در دل اردوگاه مانز در آلبانی، جایی که اعضای تشکیلات رجوی در شرایطی طاقت‌فرسا و بی‌رحمانه زندگی می‌کنند، هر هفته خبر مرگ یکی از اعضای این تشکیلات به‌طور عادی منتشر می‌شود. این مرگ‌ها که غالباً به‌عنوان سکته قلبی اعلام می‌شوند، در حالی رخ می‌دهند که هیچ‌کس نمی‌پرسد چرا تعداد مرگ‌ها این‌قدر زیاد و غیرطبیعی است؟

آیا فشارهای روانی، جسمی و شرایط غیرانسانی اردوگاه‌ها نمی‌توانند عامل اصلی این بحران باشند؟

مسعود رجوی، سرکرده این تشکیلات تروریستی، که خود را "رهبر" می‌داند، بدون هیچ‌گونه وجدان یا دلسوزی، مسئول تمامی این مرگ‌هاست.

هر یک از این جان‌ها، قربانی ایدئولوژی سرکوبگرانه‌ای شده‌اند که او به‌زور بر اعضایش تحمیل کرده است. در این اردوگاه، هیچ‌گونه فضای انسانی وجود ندارد، تنها دنیایی پر از تنهایی، اضطراب، و فشار بی‌پایان که باعث می‌شود انسان‌ها در برابر شرایط طاقت‌فرسا دچار شکست روحی و جسمی شوند.

مرگ‌های پیاپی این افراد، که بسیاری از آن‌ها در سنین میانه سال چیزی جز نتیجه‌ فشارهای غیرانسانی و سرکوبگرانه توسط مریم قجر عضدانلو و شخص رجوی خائن نیست. او که اعضای نگونبخت را به‌عنوان "ابزار" می‌بیند، هیچ ارزشی برای زندگی انسان‌ها قائل نیست و تنها هدفش .نوکری فاشسیت ترین حکومت ها و سازمان های جاسوسی است که به حیات خفیف و خائنانه اش ادامه دهد

. سکته‌های قلبی که در این اردوگاه‌ها به‌عنوان علت مرگ اعلام می‌شود، در حقیقت علامت‌هایی از نابودی روح و جسم انسان‌هاست که تحت فشار شدید روحی و جسمی قرار دارند.

چرا سکته‌های قلبی در میان اعضای فرقه رجوی تا این اندازه رایج شده است؟ آیا این‌ها فقط تصادف است یا نشانه‌ای از شرایط طاقت‌فرسا و خفقانی است که رجوی به‌عنوان سرکرده نفاق، به‌طور عمدی در اردوگاه‌ها برقرار کرده است؟ چرا هیچ‌گونه رسیدگی پزشکی به‌طور صحیح در این اردوگاه‌ها وجود ندارد؟ چرا هیچ‌کس برای این مرگ‌ها پاسخگو نیست؟

رجوی مسئول مستقیم این فاجعه است. او به‌جای آن‌که زندگی انسان‌ها را محترم بشمارد، از آن‌ها به‌عنوان ابزارهایی برای پیشبرد اهداف کثیف ووطنفروشانه خود استفاده کرده است. اردوگاه‌های او، که باید مکانی برای درمان و بازیابی باشند، به گورستان‌هایی تبدیل شده‌اند که در آن‌ها انسان‌ها به‌طور تدریجی کشته می‌شوند؛ نه به‌بوسیله گلوله یا مواد سمی، بلکه به‌دست سرکوب‌های روحی، جسمی، و روانی.

این مرگ‌ها باید به‌عنوان یک فریاد بلند علیه بی‌رحمی و بی‌انصافی رجوی و همسر جنایتکارش مریم قجر عضدانلو شنیده شود. در برابر این فجایع، سکوت پذیرفتنی نیست. آن‌چه که در اردوگاه‌های سازمان موسوم به مجاهدین خلق اتفاق می‌افتد، یک جنایت علیه بشریت است و باید صدای اعتراض جهانی علیه آن بلند شود. مریم قجر عضدانلو و شخص رجوی باید به‌خاطر این مرگ‌های بی‌گناه پاسخگو باشند. هیچ توجیهی برای مرگ این انسان‌ها وجود ندارد، و در نهایت، تنها کسی که مسئول این قتل‌عام‌های پنهانی است، خود اوست.

تناقض طرح ده‌ماده‌ای مریم قجر عضدانلو با واقعیت درونی سازمان منافقین

تناقض طرح ده‌ماده‌ای مریم قجر عضدانلو با واقعیت درونی سازمان منافقین

تحلیلی بر دوگانگی ساختاری و کارکردی

طرح ده‌ماده‌ای مریم قجر عضدانلو به‌عنوان یکی از اسناد سیاسی رسمی سازمان مجاهدین خلق، در ظاهر بر اصول دموکراسی، حقوق بشر و آزادی‌های مدنی تأکید می‌کند. با این حال، بررسی ساختار درون‌تشکیلاتی این سازمان، تاریخچه عملکرد آن، و گزارش‌های معتبر بین‌المللی نشان می‌دهد که این طرح نه یک برنامه عملی سیاسی، بلکه ابزاری تبلیغاتی برای کسب مشروعیت خارجی است. این مقاله با بررسی تناقض میان ویترین بیرونی و واقعیت داخلی سازمان، به تحلیل ریشه‌های این دوگانگی، اهداف سیاسی پشت طرح ده‌ماده‌ای، و ناسازگاری آن با ماهیت فرقه‌ای و اقتدارگرایانه تشکیلات رجوی می‌پردازد.

مقدمه

پس از شکست سنگین سازمان مجاهدین خلق در عملیات مرصاد و فروپاشی استراتژی «ارتش آزادی‌بخش» وابسته به رژیم صدام حسین، سازمان وارد مرحله‌ای از بحران هویتی، سیاسی و تشکیلاتی شد. حمایت‌های مالی، اطلاعاتی و لجستیکی صدام که ستون بقای این گروه بود، پس از سرنگونی وی در سال ۲۰۰۳ به‌طور کامل از میان رفت. در چنین شرایطی، رهبری سازمان—به‌ویژه مسعود رجوی—دریافت که دوران فعالیت نظامی-تروریستی مستقیم سازمان به پایان رسیده است. به همین دلیل، سازمان برای بازسازی چهره خود در سطح بین‌المللی، استراتژی «تغییر چهره» را در پیش گرفت و مریم قجر عضدانلو را به‌عنوان «رئیس‌جمهور برگزیده مقاومت» معرفی کرد.

این تغییر تاکتیکی در حالی صورت گرفت که جامعه ایران، به سبب دهه‌ها خشونت، ترور، همکاری با دشمن متجاوز در جنگ ایران و عراق و عملکرد درون‌گروهی غیرانسانی، سازمان را فاقد هرگونه مشروعیت اخلاقی و سیاسی می‌دانست. بنابراین، استفاده از ادبیات حقوق بشری برای مخاطبان غربی، بیش از آنکه ناشی از تحول درونی باشد، بخشی از پروژه بازاریابی سیاسی سازمان بود.

1. دوگانگی ساختاری: ویترین خارجی، واقعیت داخلی

یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های سازمان مجاهدین خلق، وجود دو چهره کاملاً متضاد است:

چهره بیرونی

در سطح بین‌المللی، سازمان با استفاده از ادبیات حقوق بشر، شعارهای آزادی‌خواهانه، و ارائه طرح‌هایی مانند «طرح ده‌ماده‌ای»، می‌کوشد خود را به‌عنوان آلترناتیوی دموکراتیک برای ایران معرفی کند. این ادعاها در رسانه‌ها، لابی‌های سیاسی و نشست‌های عمومی بازتولید می‌شود.

واقعیت داخلی

در درون تشکیلات اما روایت کاملاً متفاوت است:

- طلاق های اجباری

- کنترل ذهنی و جلسات اعتراف‌گیری

- حذف کامل آزادی فردی و ممنوعیت خروج

- انزوای اجباری از خانواده و جامعه

- ساختار فرماندهی مطلقه و غیرپاسخ‌گو

- سرکوب هرگونه مخالفت یا درخواست تغییر

- جدا کردن کودکان از والدین

- برداشتن رحم زنان

- تصاحب و تجاوز به زنان و دختران نگونبخت در پادگان اشرف در عراق توسط رجوی با بمبول ایدئولوژیک

- ممنوعیت مطلق هر گونه تماس

- ممنوعیت داشتن رادیو

- داغ و درفش اعضا در زندان های منطقه کردستان و پادگان اشرف

- و دهها جنایت و خیانت این تشکیلاتن تروریستی

این تناقض، نشان‌دهنده شکاف عمیق میان ادعا و واقعیت در رفتار سازمان است.

2. استفاده ابزاری از حقوق بشر پس از افول استراتژیک

با سقوط صدام حسین، سازمان مهم‌ترین حامی نظامی و مالی خود را از دست داد. تشکیلات که سال‌ها ماشین ترور خود را با کمک‌های رژیم بعث اداره می‌کرد، ناچار شد استراتژی جدیدی برای بقا اتخاذ کند. در این بستر، زبان حقوق بشر به ابزاری تبلیغاتی بدل شد.

طرح ده‌ماده‌ای در حقیقت پاسخی به نیاز سازمان برای بازسازی وجهه خارجی و جلب حمایت سیاسی از غرب بود، نه محصول یک تغییر فکری یا اعتقادی.

ساختار فرقه‌ای و نقض فراگیر حقوق اعضا

ادامه نوشته

توجیه بی‌شرمی؛ نمایش سقوط انسانیت توسط مهدی ابریشمچی

توجیه بی‌شرمی؛ نمایش سقوط انسانیت توسط مهدی ابریشمچی

در قرارگاه بدیع‌زادگان، جایی که روزگاری قرار بود محل «مبارزه» باشد و امروز تنها بوی فساد و تباهی از آن بلند می‌شود، مهدی ابریشمچی به دستور رجوی خائن، نشستی با لایه برادران M.O برگزار کرد؛ نشستی که بیشتر شبیه اتاق بازجویی برای شکستن روح و شرافت انسان بود.

ابریشمچی در همان آغاز با وقاحتی بی‌مانند از افراد خواست اگر درباره همسرانی که مجبور به طلاق‌شان کرده‌اند، اندکی احساس، خاطره یا تناقض دارند، آن را بیان کنند؛ گویی که احساس، گناه است.
تعدادی گفتند: «هرچه تلاش می‌کنیم زنان‌مان را فراموش کنیم نمی‌توانیم. حتی اگر آنها را هم فراموش کنیم، خاطرات‌شان با ما چه می‌کند؟»

اما پاسخ ابریشمچی…
پاسخی نبود؛ سیلی بود بر صورت انسانیت.

او با لمپنیسمی که فقط در فرهنگ رجوی رشد می‌کند، با خونسردی گفت:
«برادران، فقط یک راه دارید. همان راهی که من رفتم. باید در ذهن و در عین‌تان تا عمق استخوان قبول کنید که همسران‌تان دیگر مال شما نیستند؛ آنها اکنون همسران مسعود هستند. باید تصور کنید که همین الان، همین لحظه، در یک تختخواب با برادر مسعود هستند.»

این جمله مثل پتک روی سر حاضران فرود آمد.
چشم‌ها گرد شد، خون در چهره‌ها پرید، صدای نفس‌ها سنگین شد.
بعضی‌ها زیرلب غر زدند، بعضی‌ها سرشان را پایین انداختند تا اشک‌شان دیده نشود.
در سالن بیش از دویست نفر نشسته بودند، اما هوا بوی خفگی و تحقیر می‌داد.

این حرف، فقط یک «مرحله جدید از بیشرفی» نبود؛
اعلام رسمی سقوط اخلاقی یک تشکیلات بود.

همه بعد از نشست کلافه، داغان و بی‌روح از سالن بیرون آمدند.
هیچ‌کس باور نمی‌کرد انسانی بتواند تا این حد از وجدان تهی شود.
حتی مریم، که خود سال‌ها ابزار سرکوب بوده، جرات ورود به چنین لجن‌زارهایی را ندارد.
اما رجوی…
رجوی دقیقاً همین را می‌خواست.
این حرف‌ها مقدمه‌ای بود برای «رقص رهایی»؛ کلید تجاوز سیستماتیک به زنان و دختران؛
پروژه‌ای برای له‌کردن آخرین ذره غیرت و انسانیت مردان تا هیچ مقاومتی باقی نماند.

و حالا سؤال‌ها:

آیا رجوی مسلمان است؟
مسلمان؟
کسی که حریم خانواده را، عشق را، شرافت را، با دستور سازمانی نابود می‌کند، با کدام دین، با کدام انسانیت سنجیده می‌شود؟

آیا در رجوی حتی ذره‌ای انسانیت باقی مانده؟
آیا چنین فردی که به نام «آرمان» از انسان‌ها عروسک می‌سازد، می‌تواند بویی از انسانیت برده باشد؟

آیا کسی با چنین تفکر و مناسبات لجنی، از انجام هیچ رذالتی پرهیز می‌کند؟
برای او خیانت، وطن‌فروشی و جاسوسی نه ننگ، که عبادت است.
برای او شکستن روح انسان‌ها نه جنایت، که وظیفه انقلابی است.

این است ماهیت رجوی.
این است تشکیلاتی که سال‌ها با نام «آزادی» نسل‌ها را سلاخی کرد.

آزاده

ایستگاه قطار مرگ در اردوگاه مانز رجوی: مرگ‌هایی که نتیجه سرکوب و بی‌رحمی است

ایستگاه قطار مرگ در اردوگاه مانز رجوی: مرگ‌هایی که نتیجه سرکوب و بی‌رحمی است

در دل اردوگاه مانز در آلبانی، جایی که اعضای تشکیلات رجوی در شرایطی طاقت‌فرسا و بی‌رحمانه زندگی می‌کنند، هر هفته خبر مرگ یکی از اعضای این تشکیلات به‌طور عادی منتشر می‌شود. این مرگ‌ها که غالباً به‌عنوان سکته قلبی اعلام می‌شوند، در حالی رخ می‌دهند که هیچ‌کس نمی‌پرسد چرا تعداد مرگ‌ها این‌قدر زیاد و غیرطبیعی است؟

آیا فشارهای روانی، جسمی و شرایط غیرانسانی اردوگاه‌ها نمی‌توانند عامل اصلی این بحران باشند؟

مسعود رجوی، سرکرده این تشکیلات تروریستی، که خود را "رهبر" می‌داند، بدون هیچ‌گونه وجدان یا دلسوزی، مسئول تمامی این مرگ‌هاست.

هر یک از این جان‌ها، قربانی ایدئولوژی سرکوبگرانه‌ای شده‌اند که او به‌زور بر اعضایش تحمیل کرده است. در این اردوگاه، هیچ‌گونه فضای انسانی وجود ندارد، تنها دنیایی پر از تنهایی، اضطراب، و فشار بی‌پایان که باعث می‌شود انسان‌ها در برابر شرایط طاقت‌فرسا دچار شکست روحی و جسمی شوند.

مرگ‌های پیاپی این افراد، که بسیاری از آن‌ها در سنین میانه سال چیزی جز نتیجه‌ فشارهای غیرانسانی و سرکوبگرانه توسط مریم قجر عضدانلو و شخص رجوی خائن نیست. او که اعضای نگونبخت را به‌عنوان "ابزار" می‌بیند، هیچ ارزشی برای زندگی انسان‌ها قائل نیست و تنها هدفش .نوکری فاشسیت ترین حکومت ها و سازمان های جاسوسی است که به حیات خفیف و خائنانه اش ادامه دهد

. سکته‌های قلبی که در این اردوگاه‌ها به‌عنوان علت مرگ اعلام می‌شود، در حقیقت علامت‌هایی از نابودی روح و جسم انسان‌هاست که تحت فشار شدید روحی و جسمی قرار دارند.

چرا سکته‌های قلبی در میان اعضای فرقه رجوی تا این اندازه رایج شده است؟ آیا این‌ها فقط تصادف است یا نشانه‌ای از شرایط طاقت‌فرسا و خفقانی است که رجوی به‌عنوان سرکرده نفاق، به‌طور عمدی در اردوگاه‌ها برقرار کرده است؟ چرا هیچ‌گونه رسیدگی پزشکی به‌طور صحیح در این اردوگاه‌ها وجود ندارد؟ چرا هیچ‌کس برای این مرگ‌ها پاسخگو نیست؟

رجوی مسئول مستقیم این فاجعه است. او به‌جای آن‌که زندگی انسان‌ها را محترم بشمارد، از آن‌ها به‌عنوان ابزارهایی برای پیشبرد اهداف کثیف ووطنفروشانه خود استفاده کرده است. اردوگاه‌های او، که باید مکانی برای درمان و بازیابی باشند، به گورستان‌هایی تبدیل شده‌اند که در آن‌ها انسان‌ها به‌طور تدریجی کشته می‌شوند؛ نه به‌بوسیله گلوله یا مواد سمی، بلکه به‌دست سرکوب‌های روحی، جسمی، و روانی.

این مرگ‌ها باید به‌عنوان یک فریاد بلند علیه بی‌رحمی و بی‌انصافی رجوی و همسر جنایتکارش مریم قجر عضدانلو شنیده شود. در برابر این فجایع، سکوت پذیرفتنی نیست. آن‌چه که در اردوگاه‌های سازمان موسوم به مجاهدین خلق اتفاق می‌افتد، یک جنایت علیه بشریت است و باید صدای اعتراض جهانی علیه آن بلند شود. مریم قجر عضدانلو و شخص رجوی باید به‌خاطر این مرگ‌های بی‌گناه پاسخگو باشند. هیچ توجیهی برای مرگ این انسان‌ها وجود ندارد، و در نهایت، تنها کسی که مسئول این قتل‌عام‌های پنهانی است، خود اوست.

بقلم عیسی آزاده